داستان و دیگر هیچ

خرید بک لینک
آغاز یک پایان 11 نوشته مهدی اصغرپور کتی تقریبا از تعجب ماتش برده بود. شاید اشتباه می کرد اما حدس می زد این شخص همان مردی باشد که در مقابل بانک روزنامه می خواند. با خودش گفت: برای تبدیل شدن به یه آدمکش زیادی جذابه... شاید اگه تو یه موقعیت دیگه می دیدمش اصلا باورم نمی شد که می تونه به این راحتی آدم بکشه... گویی مرد ذهن کتی را خواند چرا که در همان حال که سیگاری آتش می زد، گفت: هیچکس قاتل به دنیا نمیاد خانم استون...این جمله برای شما آشنا نیست؟ این جمله ای بود که برادرش رابرت مکرر بکار می برد. - از اینکه نمی تونم بهتون اطمینان کنم عصبانی هستید؟ مرد برای نخستین بار خندید و در حالیکه پک عمیقی به سیگارش می زد، گفت: برای زنده ماندن گاهی لازمه به هیچکس اعتماد نکنیم...اما گاهی برای زنده ماندن مجبوریم در کنار برخی باقی بمانیم هرچند نخواهیم یا نتوانیم بهشان اطمینان کنیم... - شما با رابرت بودید وقتی اون اتفاق وحشتناک براش افتاد؟ - نه...من باهاش نبودم که اگه در کنارش بودم مطمئنا نمی داشتم همچین اتفاقی براش بیفته...متاسفانه زمانی رسیدم که دیگه خیلی دیر شده بود... - و حا داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: آغاز یک پایان,آغاز یک پایان قهار عاصی,کتاب آمریکا آغاز یک پایان, نویسنده: بازدید: 211 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 21:36

اونقدر قلبم قبره

که راز تو توش دفنه

نفس حبس و ترس ممتد هست پس

تو تنهاییاتو بزار رو دوش من

صداى تو لالایى میشه تو گوش من

تو شاهد شب و تب و تاب منى

تو شب نارفیقى تو مهتاب منى

کدوم لیلی مثل تو مجنون بود؟

مجنون تویى ، تویى علت وجود

تو اون کوهى که باد به تو تکیه کرد

با اسم تو تفسیر شده واژه مرد

قد قامت صلاه اگه رو لبمه

به حرمت حضور تو بى واهمه

داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 241 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 21:36

صفحه بندی